آوانازنازیآوانازنازی، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

آوای خوش زندگی مامانی وبابایی

سلامی دوباره

سلام عزیز مامان واقعا واقعا منو ببخش که خیییییییییییییلی وقته هیچی برات ننوشتم ولی از این به بعد انشاا...سعی میکنم برات بیشتر بنویسم واز تموم دوستایی که تواین فرصت به وبلاگت سر زدن تشکر میکنم. دختر گلم الان که دارم برات پست میذارم شما وبابایی لالاکردین ومنم فرصت رد غنیمت دونستم تا برات بنویسم. ناز مامان شما الان حدودا 15ماهه شدی وماشاا...توخونه بدوبدو به این طرف واونطرف وکنجکاوی تو اشپز خونه مخصوصا تو کابینت ها سرلوحه همه کاراته راستی 8تا دندون موشی هم در اوردی که ماشاا...خیلی تیزن. امروز دوست مامانی بهش زنگ زده بود وچون صحبتا یکمی طولانی شد شما هم نق نقات شروع شد یا اومدی بغلم یا رفتی پایین یا هم بغلم کردی و بوسیدی اخرم گریه ک...
17 ارديبهشت 1391

نی نی شیطونه

سلام عزیز مامان ببخشید چند وقته خاطرات روزانه شما گلم رو ثبت نمیکنم اخه چکار کنم تقصیر خودته هم خیلی شلوغ کاری هم مامانی.اصلا دوست نداری از پیشت تکون بخورم و دوست داری همش باهات بازی کنم. تازه تا میرم کارای خونه رو انجام بدم وحواسم پرت میشه کارای خطرناک میکنی. البته بعضی از کاراتم خنده داره مثلا هفته پیش یک روز صبح که از خواب بیدار شدی تا دیدی من خوابم از فرصت استفاده کرده بودی و رفته بودی سر قوطی شیر خشکت ودر شو نمیدونم چه جوری باز کرده بودی ویک عالمه شو ریخته بودی رو فرش و داشتی مشت مشت شیر میخوردی،باور کن همینکه سرمو بلند کردم واین صحنه رو دیدم برق از سرم پرید،نمیدونستم گریه کنم یا به صورت ودهن پر از شیر خشکت بخندم تا...
29 شهريور 1390

چهاردست وپاکردنت مبارک

سلام نفس مامان چطوری؟امیدوارم الان که داری این مطلبو میخونی شاد وسر حال باشی. الان که برات دارم مینویسم سرکار خانم بعد یک روزشلوغ کاری بسیار بسیار زیاد بلاخره لالا کردی من تونستم یکم به کارایی که دوست دارم برسم تازه عزیز دلم از امروز شروع به چهار دست وپا کردن هم کردی که دیگه هیچی........ دیروز تا یک دقیقه رفتم تو اشپز خونه دیدم رفتی سر میز تلویزیون و وسایلی رو که دستت رسیده چپه کردی ودستتو گرفتی از میز که بلند بشی پیرشی انشاا...که اینقدر مامانو اذیت میکنی دوستت دارم خیلی زیادناز دونه ی مامان وبابا  راستی مامان جونای با تجربه کمکم کنید. نی نی من خیلی خوابش سبکه و کم خوابه نمیدونم چکار کنم لطفا راهنم...
19 شهريور 1390

فقط بخاطر تو

سلام عزیز دلم ببخشید که یک مدتیه نتوستم برات بنویسم اخه هر چی بزرگ تر میشی ماشاا... وروجک تر میشی وبیشتر باید حواسم بهت باشه وعلاوه برسینه خیز کردن تازه یاد گرفتی از میز وهر چی جلوت باشه میگیری وبلند میشی بعضی وقتا هم که حواسم نبوده به عقب برگشتی که خدا رحم کرده، واز اونجایی که کم خوابم هستی کار من سختتر شده. عزیز دلم میخواستم بهت بگم که اینقدر برام عزیزی که بخاطرت کارمو رها کردم یعنی چند رو پیش از محل کارم زنگ زدن وگفتن برم سر کارم.خیلی فکر کردم با خیلی ها مخصوصا بابایی وبابابزرگی هم مشورت کردم،بجز بابایی وبابابزرگی همه میگفتن برو سر کارت حتی به چند نفر هم سپردم که یک پرستار مطمین پیدا کنن و مهد هم رفتم دیدم ولی در اخ...
16 شهريور 1390

عزیزم دندون در آوردنت مبارک

سلام نفس مامان امروز خیلی خوشحالم چون وقتی داشتم با لیوان بهت آب میدادم صدای تیک تیکی به گوشم رسید که دستمو رو لثه های نازت کشیدم ودیدم تیزه برای اطمینان ازخاله جون هم خواستم امتحان کنه که اون هم نظر منو تایید کرد
29 مرداد 1390

افطاری خونه مامان بزرگی(مامانی بابایی)

سلام جیگر مامان الان یک فرصتی پیش اومد تا یکمی برات بنویسم تا شاید مقداری از دل گرفتگیم کم بشه نمیدونم چرا هر وقت خونه مامان بزرگیت یعنی مامان بابایی میریم اخرش هم من وهم بابایی با ناراحتی از خونه شون بیرون میایم. دیروز بعد مدتی خونه مامان بزرگت دعوت بودیم یعنی من که خبر نداشتم وقتی بابایی از سر کار اومد گفت دعوتیم.ما هم عصر که شد خوشحال حاضرشدیم ورفتیم خونه مامان بزرگی.اول که وارد شدیم همه بجز عمه مژگان بودن وما هم با همه احوال پرسی کردیم مامان بزرگیت هم شما رو یک بوس کوچولو کرد دیگه تموم شد وهمش فکر وحواسش طرف علی کوچولو وستایش بود اصلا به خودش زحمت نداد که بخاطر دلخوشی بابایی هم که شده شما رو یک دقیقه بغل کنه نمیدو...
24 مرداد 1390

پوره سیب زمینی

سلام گل مامان دیروز بخاطر امینان از سلامتیت با بابایی بردیمت دکتر. خانم دکتر هم یکسری سوالاتی ازمون کرد وبعدشم معاینه رو شروع کرد.اول گوشای نازتو نگاه کرد که همش سرتو تکون میدادی بعدشم دهنتو نگاه کرد که این دفعه گریه کردی وتا صورتم رو چسبوندم به سرت واز اون طرف هم بابایی رو دیدی ساکت شدی.بعد هم من وبابایی از دکترسوال کردیم ودکتر گفت هم کم کم پوره سیب زمینی رو شروع کنیم و هم اگه وزنت به حدی که دکتر گفت نرسید دوباره ببریمت پیشش. امروز هم من با اینکه خیلی خیلی کمر درد بودم واز درد  اشکم داشت در میومد ولی بخاطر تو نازدونم پاشدم وپوره رو برات درست کردم که البته خاله جون خیلی کمکم کرد و اون بهت یک ذره یک ذره میداد میخوردی یعنی خاله ج...
23 مرداد 1390